دکترینهای توسعه اقتصادی و سیاسی در دهههای اخیر شاهد نوعی بازنگری بنیادین و «ارزشگذاری مجدد» بودهاند که نه از تأملات انتزاعی، بلکه از بطن واقعیتهای عریان و «فجایع توسعه» سرچشمه گرفته است. تجربیات خونین و فروپاشیهای فاجعهباری نظیر جنگهای داخلی در نیجریه و تجزیه خشونتآمیز پاکستان، خط بطلانی بر پارادایمهای کلاسیک توسعه کشید که صرفاً بر نرخ رشد تولید ناخالص داخلی، صنعتیشدن و کمکهای بینالمللی متمرکز بودند. این بحرانها نشان دادند که نادیده گرفتن الگوهای توزیع درآمد و اشتغال، به بهای شورشهای اجتماعی و فروپاشی ساختارهای سیاسی تمام میشود. در حالی که شور و شوق دهههای ۵۰ و ۶۰ میلادی بازتابی از امیدهای واقعی در جوامع در حال توسعه بود، سیاستگذاران از درک ماهیت «بهشدت شکننده و گذرای» این خوشبینی اولیه ناتوان ماندند. ضرورت راهبردی امروز، گذار از دکترینهای رشد به سمت فهم عمیق «محاسبات انتظار» و پویاییهای روانشناختی است که تعیین میکنند نابرابری تا چه زمانی و تحت چه شرایطی توسط تودهها تحملپذیر باقی میماند. این درک برای حکمرانی حیاتی است، چرا که ثبات ناشی از نابرابری در مراحل اولیه، در واقع نوعی «اعتبار اجتماعی» با تاریخ انقضای قطعی است که نادیده گرفتن آن، نظامهای سیاسی را به سمت بنبستهای بازگشتناپذیر سوق میدهد.
درک این پویایی روانشناختی نیازمند کالبدشکافی سازوکار «اثر تونل» است؛ استعارهای که آلبرت هیرشمن برای تبیین منطق اقتصادی – رفاهی نابرابری ابداع کرد. در یک تونل ترافیکی دارای دو باند که هر دو هم مسیر هستند، رانندهای که در لاین مسدود شاهد حرکت لاین مجاور است، در ابتدا نه تنها دچار حسد یا خشم نمیشود، بلکه احساس رضایت میکند. در این «محاسبات انتظار»، پیشرفت دیگران به عنوان یک «سیگنال اطلاعاتی» مثبت عمل میکند که نشاندهندۀ شکسته شدن راهبندان و نزدیکی نوبت حرکت فرد است. این پدیده در مراحل اولیه توسعه، حسد اجتماعی را به طور موقت معلق کرده و نابرابری را از منظر رفاه اجتماعی نه تنها تحملپذیر، بلکه مطلوب جلوه میدهد؛ چرا که رفاه فرد از ترکیب «وضعیت فعلی» و «انتظارات آتی» شکل میگیرد. در این چارچوب، پیشرفت اطرافیان به جای ایجاد احساس «محرومیت نسبی»، به عنوان پیشدرآمدی بر نفع شخصی تعبیر میشود. با این حال، این اعتبار اجتماعی همیشگی نیست و اگر انتظارات در بلندمدت محقق نشوند، راننده متوقف مانده با سوءظن به «بازی ناعادلانه»، آماده خواهد بود تا برای اصلاح این بیعدالتی آشکار، دست به اقدامات تهاجمی و خروج از قواعد نظم مستقر بزند.
پایداری این اثر و طول عمر مدارای اجتماعی، به طور مستقیم به متغیرهای ساختاری و فرهنگی وابسته است. در جوامع «یکپارچه» که خطوط طبقاتی سیال هستند، توانایی همدلی با گروههای پیشرو بالاست و اثر تونل با قدرت عمل میکند. اما در جوامع «بخشبندی شده» که بر اساس قومیت، مذهب یا جغرافیا دچار گسستهای عمیق هستند، پیشرفت یک گروه خاص نه به عنوان سیگنالی مثبت برای همگان، بلکه به عنوان نمادی از استثمار و برتری ناعادلانه نگریسته میشود. در چنین ساختارهایی، بهویژه با حضور پررنگ سرمایهگذاری خارجی که نفع آن نصیب نخبگانی خاص میشود، مدارا در کمترین سطح قرار دارد و توسعه سرمایهداری بدون اعمال اجبار و قدرت قهری، غالباً با بنبست مواجه خواهد شد. نکته تاملبرانگیز و برخلاف شهود عامیانه این است که اگرچه همگنی ملی در ابتدا کاتالیزوری برای تحمل نابرابری است، اما همین جوامع همگن در صورت فرسایش اثر تونل، با هزینهای سنگینتر روبرو میشوند؛ چرا که در جوامع همگن، پتانسیل خشونت و تقابل فراگیر پس از فروپاشی انتظارات، بسیار شدیدتر از جوامع متکثر است. در واقع، همگنی اجتماعی اگرچه در ابتدا مسیری هموارتر برای رشد نابرابر فراهم میکند، اما در مرحله دوم، جامعه را مستعد درگیریهای مدنی ویرانگر در صورت عدم تحقق وعده توسعه میسازد.
پویایی جابهجایی اجتماعی نشان میدهد که «عامل امید» میتواند حتی در شرایط فقر عینی، ثبات سیاسی موقتی ایجاد کند، مشابه آنچه در برزیل، مکزیک و پورتوریکوی دهههای گذشته مشاهده شد. در این جوامع، تحرک اجتماعی لزوماً نباید فراگیر باشد؛ همین که فرد شاهد موفقیت چند نفر از اطرافیان خود باشد، برای حفظ حمایت او از نظام سیاسی کفایت میکند. اما این ثبات، ماهیتی «خائنانه» دارد. حکمرانان و سیاستگذاران غالباً دچار نوعی «خودشیفتگی حکمرانی» میشوند و آرامش موجود را به نبوغ مدیریتی خود نسبت میدهند، در حالی که این آرامش تنها ناشی از عملکرد خودکار اثر تونل است که هیچ هشدار پیشینی برای انقضای خود صادر نمیکند. با گذشت زمان و عدم تحقق وعدهها، یک «وارونگی معنایی» رخ میدهد؛ جایی که «قطب رشد» که زمانی نماد تشعشع امید بود، در ذهن تودهها به «استعمار داخلی» بازتعریف میشود. در این مرحله، حمایت اجتماعی بدون نیاز به هیچ شوک خارجی و صرفاً با فرسایش زمان، به دشمنی با نظام مستقر تبدیل میگردد.
این پویایی در جوامع ایستا و سنتی با سازوکار متفاوتی روبروست که تحت عنوان «تصویر خیر محدود» شناخته میشود. در این جوامع، منابع جهان ثابت و بازی توسعه با «جمع صفر» فرض میگردد. در چنین پارادایمی، پیشرفت یک فرد لزوماً به معنای «محرومیت مطلق» فرد دیگر تعبیر میشود. در اینجا نارضایتی ریشه در حسد صرف ندارد، بلکه ناشی از یک ترس منطقی و محاسباتی است که موفقیت دیگری را به مثابه سقوط حتمی خود میبیند. در این جوامع، اگر موفقیتها به جای «شانس» یا «شایستگی»، به پارتیبازی و فساد سیستمی منتسب شود، اثر تونل حتی در نطفه شکل نخواهد گرفت. از این منظر، نظامهای غیرمتمرکز و مبتنی بر بازار، ظرفیت بالاتری برای حفظ اثر تونل دارند، زیرا به افراد اجازه میدهند شکستهای خود را به «شانس بد» نسبت دهند، در حالی که در نظامهای متمرکز، هرگونه نابرابری مستقیماً به حساب تصمیمات ناعادلانه نظام گذاشته شده و تحمل نابرابری را به شدت کاهش میدهد.
در نهایت، تحلیل اثر تونل نشاندهندۀ یک پارادوکس بنیادین در حکمرانیِ دوران گذار است. دولتها باید بدانند که حل «متوالی» دو مسئله رشد و عدالت (ابتدا رشد و سپس توزیع) تنها در جوامع بهرهمند از اثر تونل قوی میسر است. در جوامعی که به دلیل بخشبندیهای اجتماعی یا گسستهای فرهنگی، اثر تونل ضعیف است، راهبرد متوالی عملاً غیرممکن بوده و رشد و عدالت باید به صورت «همزمان» پیگیری شوند؛ در غیر این صورت، دولتها ناگزیر به استفاده از ابزارهای سرکوب و قهری برای حفظ نظمی خواهند بود که مشروعیت ادراکی خود را از دست داده است. فرایند توسعه نه یک گذار مکانیکی در شاخصهای کلان، بلکه یک گذار روانی – سیاسی بر لبه تیغ انتظارات است که در آن «سیاست» باید از توهم نبوغ خود رها شده و مدیریت هوشمندانه این اعتبار اجتماعی موقت را پیش از رسیدن به نقطه وارونگی و انفجار، در اولویت قرار دهد.
حسین ستاری
دانشجوی کارشناسیارشد علوم سیاسی دانشگاه امام صادق (ع)
پژوهشگر هستۀ مطالعات توسعه
