چکیده:
مقاله مسائل کلیدی برای فهم مدیریت فرهنگی به مثابه یک حرفه را شناسایی میکند. نقطه آغاز، درک سازمان به مثابه ارتباط درباره کار، فرهنگ به مثابه ارتباط درباره ارزشها، هنر به مثابه ارتباط درباره ادراک، و مدیریت به مثابه ارتباط درباره تصمیمها است. هر یک از این اشکال ارتباط، نوعی تحمیل است اگر فرض شود که نیروی کار معمولاً از پیش میداند چه چیزی در میان است، ارزشها بدیهی انگاشته میشوند، ادراک امری خصوصی تلقی میشود، و تصمیمها در سنتها و رویههای تثبیت شده ریشه دارند. بنابراین، مدیریت فرهنگی مستلزم سنجیدن این تحمیلها در نسبت با یکدیگر و ایجاد تعادل میان آنها از طریق ارجاع دادن آنها به یکدیگر است. این امر مستلزم انعطاف پذیری مدرنِ کار و فرهنگ، هنر و مدیریت است که جوامع سنتی نه آن را به رسمیت میشناسند و نه میتوانند آن را تحمل کنند. از منظر جامعه شناختی، این مقاله برداشتی غنی از حیث بافتار از حوزه مدیریت فرهنگی ارائه میکند، شاید حتی بیش از اندازه غنی، و این برداشت را به صورت بندی یک کد ناوبری برای گزینههای مدیریت فرهنگی، که شاید بیش از حد ساده باشد، فرو میکاهد. مدعای مقاله این است که مدیریت فرهنگی میتواند به هر موضوع قابل تصوری بپردازد، مشروط بر آنکه به هر یک از چهار شکل ارتباطی یادشده بپردازد. از این رو، مدیریت فرهنگی به همان اندازه که دامنهای گسترده دارد، محدود نیز هست. این حوزه به گونهای شکل میگیرد که جامعه جهانی چیزی جز بستر امکانات آن نیست.
شبکههای فرهنگی چگونه دوام میآورند؟ این پرسشی است که اغلب با نگاه به لحظههای درخشان و رویدادهای پرشکوه پاسخ داده میشود؛ جشنوارهای که برگزار شد، نشستی که برپا گشت، گردهماییای که هزاران نفر را گرد هم آورد. اما آنچه در پس این لحظههای نمایشی پنهان میماند، پرسشی بهمراتب اساسیتر است: چه کسی، در چه زمانی، و از طریق چه کاری، امکان وقوع آن رویداد را از پیش فراهم کرده است؟
مطالعه حاضر با نگاهی به شبکه Trans Europe Halles، متشکل از بیش از صد و شصتوپنج مرکز فرهنگی مستقل در سراسر اروپا، دقیقاً همین پرسش نادیدهگرفتهشده را در کانون توجه قرار میدهد. مفهوم کلیدی این پژوهش، یعنی زیرساختسازی یا infrastructuring، دعوتی است به بازاندیشی در نحوه نگاه ما به شبکههای فرهنگی؛ نه بهعنوان مجموعهای از رویدادهای منقطع، بلکه بهعنوان بافتی پیوسته، رابطهای و اغلب نامرئی از کارهای پسزمینهای که هرگز در گزارشهای رسمی یا عکسهای یادگاری ثبت نمیشوند.
آنچه این مقاله را از بسیاری از تحلیلهای رایج درباره رویدادهای فرهنگی متمایز میکند، تمایز ظریف و درعینحال بنیادینی است که میان «زمان پروژه» و «زمان زیرساخت» برقرار میکند. زمان پروژه، زمانی محدود، هدفگذاریشده و قابل اندازهگیری است؛ زمانی که در چارچوب بودجهها، گزارشها و شاخصهای عملکرد جای میگیرد. اما زمان زیرساخت، زمانی است که در فاصله میان پروژهها جریان دارد، زمانی که روابط اعتماد شکل میگیرد، دانش ضمنی منتقل میشود، و پیوندهایی ساخته میشوند که هیچگاه در قالب یک خروجی قابل ارائه نمیگنجند.
یافتهای که این پژوهش بر آن انگشت میگذارد، شاید برای بسیاری از مدیران و پژوهشگران فرهنگی غافلگیرکننده باشد: اجتماعسازی و توان حمایتگری یک شبکه فرهنگی، محصول مستقیم نشستهای دوسالانهاش نیست، بلکه از دل کاری نامرئی، تکرارشونده و اغلب کمارزشپنداشتهشده در فاصله میان این نشستها زاده میشود؛ کاری که تنها زمانی قابلمشاهده میشود که در قالب یک رویداد فشرده و رویدادمحور بازنمایی گردد.
این استدلال، پیامدهایی جدی برای سیاستگذاری فرهنگی، تأمین مالی و ارزیابی عملکرد نهادهای فرهنگی دارد. اگر آنچه شبکههای فرهنگی را زنده نگه میدارد، عمدتاً در سایه رخ میدهد، آنگاه معیارهای رایج سنجش موفقیت، که معمولاً بر شمار رویدادها یا میزان مشارکت در آنها متمرکزند، ممکن است دقیقاً همان بخشی از کار را که بیشترین اهمیت را دارد، از قلم بیندازند. خلاصه مبسوطی که پیشتر با هم تدوین کردیم، این استدلال را بهتفصیل، همراه با یافتههای سهگانه و چارچوب نظری دقیق آن، باز میکند و ارزش خواندن کامل را دارد.
