چکیده:
این مقاله رویکرد «فرهنگ بهمثابه امر بنیادین» را به سطح جهانی سیاستگذاری فرهنگی بسط میدهد. با مرور ناکامی کارزار سال ۲۰۱۵ برای تثبیت فرهنگ بهعنوان یکی از اهداف توسعه پایدار (SDGs)، مقاله استدلال میکند که بازچارچوببندی فرهنگ، بهگونهای که از یک بخش اقتصادی به یک موضوع میانبخشیِ فراگیر در سراسر جامعه تبدیل شود، احتمالاً مسائل و چالشهای پیش روی فرهنگ را در سطح جهانی تشدید خواهد کرد. مقاله در مقابل، از چارچوببندی محدودتر فرهنگ بهمثابه نظام نمادینِ «هنر و فرهنگ» دفاع میکند و بهعنوان نمونههای شاخص به کنفرانس موندیاکولت یونسکو (MONDIACULT) در سال ۱۹۸۲، گزارش تنوع خلاق ما (Our Creative Diversity) یونسکو در سال ۱۹۹۵، و کنوانسیون ۲۰۰۵ درباره تنوع بیانهای فرهنگی اشاره میکند. مقاله میکوشد نشان دهد که چگونه رویکردی بنیادین به فرهنگ، از جمله با بهرهگیری از مفهوم «کالاهای عمومی (جهانی)»، میتواند مسیری را به سوی رویکردی جدید و رادیکالتر در سیاستگذاری فرهنگی جهانی بگشاید؛ رویکردی که با شرایط نامطمئنتر زمانه کنونی تناسب بیشتری دارد. این مقاله بخشی از شماره ویژه «فرهنگ بهمثابه امر بنیادین» است.
در جهان امروز، تقریباً هیچکس در اهمیت فرهنگ برای توسعه تردید ندارد؛ اما یک پرسش اساسی همچنان بیپاسخ مانده است: اگر فرهنگ تا این اندازه مهم است، چرا در میان اهداف توسعه پایدار سازمان ملل جایگاهی مستقل ندارد؟
این پرسش، نقطه آغاز مقالهای است که در تازهترین شماره European Journal of Cultural Studies منتشر شده و یکی از بحثبرانگیزترین موضوعات سیاستگذاری فرهنگی جهانی را از زاویهای متفاوت بررسی میکند. نویسنده به جای آنکه صرفاً از ضرورت توجه بیشتر به فرهنگ سخن بگوید، این فرض رایج را به چالش میکشد که هرچه فرهنگ در حوزههای بیشتری حضور داشته باشد، جایگاه آن نیز تقویت خواهد شد.
طی سالهای گذشته، بسیاری از دولتها، سازمانهای بینالمللی و نهادهای فرهنگی تلاش کردند فرهنگ را به یکی از اهداف مستقل توسعه پایدار تبدیل کنند. این تلاشها اما در نهایت ناکام ماند. آیا این شکست صرفاً یک تصمیم سیاسی بود یا ریشه در نحوه فهم ما از «فرهنگ» داشت؟
مقاله نشان میدهد که دو روایت غالب از فرهنگ، هر دو به نوعی به تضعیف جایگاه آن انجامیدهاند. از یک سو، فرهنگ بیش از پیش در قالب «اقتصاد خلاق» تعریف شده و ارزش آن با شاخصهایی مانند رشد اقتصادی، اشتغال و رقابتپذیری سنجیده میشود. از سوی دیگر، گروهی کوشیدهاند فرهنگ را به مفهومی فراگیر تبدیل کنند که در همه ابعاد توسعه حضور دارد. نویسنده استدلال میکند که هر دو رویکرد، هرچند با نیت تقویت فرهنگ شکل گرفتهاند، در عمل باعث شدهاند سیاست فرهنگی موضوع و قلمرو مستقل خود را از دست بدهد.
در برابر این دو نگاه، مقاله به یکی از مهمترین مباحث نوظهور در مطالعات فرهنگی بازمیگردد؛ «فرهنگ بهمثابه امر بنیادین». بر اساس این دیدگاه، فرهنگ نه صرفاً یک صنعت است و نه فقط ابزاری برای تحقق سایر اهداف توسعه، بلکه یکی از زیرساختهای اصلی زندگی اجتماعی محسوب میشود؛ همان چیزی که امکان شکلگیری هویت، اعتماد، همبستگی و مشارکت عمومی را فراهم میکند.
نویسنده برای دفاع از این ایده، تاریخچه سیاستگذاری فرهنگی یونسکو را از کنفرانس موندیاکولت ۱۹۸۲ تا کنوانسیون ۲۰۰۵ تنوع بیانهای فرهنگی مرور میکند و سپس با بهرهگیری از مفهوم «کالاهای عمومی جهانی» نشان میدهد که در عصر پلتفرمهای دیجیتال، هوش مصنوعی و تمرکز روزافزون قدرت در شرکتهای فراملی، حفاظت از فرهنگ دیگر صرفاً یک مسئولیت ملی نیست، بلکه به مسئلهای جهانی تبدیل شده است.
اگر آینده حکمرانی جهانی قرار است با چالشهایی مانند نابرابری دیجیتال، سلطه پلتفرمها، کاهش تنوع فرهنگی و تضعیف حوزه عمومی روبهرو شود، شاید زمان آن رسیده باشد که فرهنگ را نه در حاشیه توسعه، بلکه در بنیان آن ببینیم.
